چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
سلام به همه کسانی که به وبلاگ ما قدم های زیباشون رو گذاشتن وامیدوارم
که حالتون خوب باشه.
راستش دیدیم چون یه فضایی رو تو بلاگ فا اشغال کردیم حیفمون اومد که
چیزی توش نزاریم از این رو تصمیم گرفتیم تا اشعاری رو که دوستان ما
برامون ارسال می کنن بزاریم رو وبلاگ.
اگر هم کسی هست که می خواهد که شعرش رو وب باشه می تونه به آدرس
زیر ایمیل کنه تا با اسم خودش رو وب بزارم.
hellboy_j2@yahoo.com
j2_kombat@yahoo.com
اما این هفته برای شروع خودم یه شعر ی رو می زارم و اگه استقبال خوب
بود ،باز هم می زارم.
که حالتون خوب باشه.
راستش دیدیم چون یه فضایی رو تو بلاگ فا اشغال کردیم حیفمون اومد که
چیزی توش نزاریم از این رو تصمیم گرفتیم تا اشعاری رو که دوستان ما
برامون ارسال می کنن بزاریم رو وبلاگ.
اگر هم کسی هست که می خواهد که شعرش رو وب باشه می تونه به آدرس
زیر ایمیل کنه تا با اسم خودش رو وب بزارم.
hellboy_j2@yahoo.com
j2_kombat@yahoo.com
اما این هفته برای شروع خودم یه شعر ی رو می زارم و اگه استقبال خوب
بود ،باز هم می زارم.
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
خبر کوتاه بود:
_"اعدمشان کردند."
خروش دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم خسته اش از اشک پر شد،
گریه را سر داد...
و من با کو ششی پر درد اشکم را نهان کردم.
_چرا اعدامشان کردند؟
می پرسد ز من با چشم اشک آلود،
_عزیزم ،دخترم !
آنجا شگفت انگیز دنیایی است:
دروغ ودشمنی فرمانروایی می کند آنجا!
طلا :این کیمیای خون انسانها
خدایی می کند آنجا...
شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست...
در انجا حق وانسان حرفهایی پوچ و بیهوده ست
در آنجا رهزنی ،آدمکشی ، خونریزی آزاد است،
و دست وپای آزادی در زنجیر ...
عزیزم ، دخترم ،
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدامشان کردند.
وهنگامی که یاران،
با سرود زندگی بر لب،
بسوی مرگ می رفتند،
امیدی آشنا می زد چو گل در چشمشان لبخند
به شوق زندگی آواز می خواندند
وتا پایان به راه روشن خود با وفا ماندند
عزیزم!
پاک کن از چهره اشکت را ،زجا برخیز!
تو در من زنده ای ، من در تو، ما هرگز نمی میریم
من وتو با هزاران دگر
از آن ماست پیروزی،
از آن ماست فردا، با همه شادی وبهروزی،
عزیزم!
کار دنیا رو به آبادی است
وهر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز،
نوید روز آزادی است !...
_"اعدمشان کردند."
خروش دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم خسته اش از اشک پر شد،
گریه را سر داد...
و من با کو ششی پر درد اشکم را نهان کردم.
_چرا اعدامشان کردند؟
می پرسد ز من با چشم اشک آلود،
_عزیزم ،دخترم !
آنجا شگفت انگیز دنیایی است:
دروغ ودشمنی فرمانروایی می کند آنجا!
طلا :این کیمیای خون انسانها
خدایی می کند آنجا...
شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست...
در انجا حق وانسان حرفهایی پوچ و بیهوده ست
در آنجا رهزنی ،آدمکشی ، خونریزی آزاد است،
و دست وپای آزادی در زنجیر ...
عزیزم ، دخترم ،
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدامشان کردند.
وهنگامی که یاران،
با سرود زندگی بر لب،
بسوی مرگ می رفتند،
امیدی آشنا می زد چو گل در چشمشان لبخند
به شوق زندگی آواز می خواندند
وتا پایان به راه روشن خود با وفا ماندند
عزیزم!
پاک کن از چهره اشکت را ،زجا برخیز!
تو در من زنده ای ، من در تو، ما هرگز نمی میریم
من وتو با هزاران دگر
از آن ماست پیروزی،
از آن ماست فردا، با همه شادی وبهروزی،
عزیزم!
کار دنیا رو به آبادی است
وهر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز،
نوید روز آزادی است !...

