اندکی آشفته بودم ...بالای کوه منظره جور دیگری است ...وقتی پایین هستی وبه بالا نگاه می کنی همه چیز رو بزرگ می بینی ومی گی که کار تقریبا غیر ممکنی رو باید انجام بدی ...
ساعاتی بعد : وقتی به بالای کوه رسیدی ...همه چیز به یکباره کوچک می شود ومی بینی که آنقدر هم دست نیافتنی نبود وخود را برتر از محیط اطراف می خوانی ،آنقدر غرور وجودت
را فرا می گیرد که حاضری خود را خدا فرض کنی!...اما...
این حس دقایقی بیش طول نمی کشه که می فهمی چقدر در مقابل خدا حقیر و کوچکی ... الو ... الو ... کسی اونجا نیست؟!...
مگه دل خونه خدا نیست ؟...پس چرا کسی جواب نمی ده؟!...یهو... یه صدای غریب اما دلنواز به گوش ات می رسه ... چیه با کی کار داری؟
خدا هست ؟... با اون قرار دارم ... قول داده امشب جوابمو بده !
باز صدای دلنواز شروع به وزیدن کرد :بگو من می شنوم ... با تعجب نگاه کردم و پرسیدم : مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم...
دوباره اون صدا اومد :هر چی میخواهی بگو قول می دم بهش بگم... بغض سنگینی جلوی صدام رو گرفته بود :بلند داد زدم ... خدایا ...خدایا ... یعنی اون منو دوست نداره که خودش
جوابمو نمیده ؟!....
اون صدای قشنگ ساکت بود بعد با لحنی قشنگ تر گفت :نه ...خدا خیلی دوستت داره ، مگه کسی هم وجود داره که دوستت نداشته باشه ؟
بلور اشکی که در چشمانم حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه ام غلتید وبا همان بغض گفتم :
اصلا اگه نگی خدا با من حرف بزنه داد می زنم ...اونقدر که بمیرم!...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت :
بگو ... بگو زیبا ... بگو ... هر آنچه بر دل کوچکت سنگینی می کند ، دیگر بغض امانم را بریده بود...
بلند بلند گریه کردم و زیر لب گفتم :
خدایا ... خدای خوبم ... خدای قشنگم ... می خواستم بهت بگم نزار من بزرگ شم !... می دونم خیلی دیره چون خواب بودم ...اما حالا بیدارم ... بیدار...!
چرا ؟ این مخالف تقدیره ،چرا نمیخواهی بزرگ بشی ؟
آخه من تورو خیلی دوست دارم به اندازه مادرم ...ده تا دوستت دارم...می ترسم اگه بزرگ بشم مثل بقیه فراموشت کنم!...
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ،نکنه یادم بره که هر روز باهات قرار داشتم؟!!!!!!!
مثل بقیه که بزرگ شدن وحرف منو نمی فهمن...مثل بقیه که بزرگ شدن و فکر می کنن من الکی میگم باتو دوستم ،مگه من باتو دوست نیستم ؟!!!!
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ،چرا اونا حرفاشون خیلی سخته درک کنم،مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا بعد از مدتی که گریه هایم تمام شد:
آدم ....محبوبترین مخلوق من ...چه زود، خاطراتش را به ازای بزرگ شدن فراموش میکند.
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردن !تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.
کاش همه مرا برای خودم و نه برای خود خواهی خودشان می خواستن ... دنیا برای تو کوچک است ...بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وبزرگ نشوی!
من در کنار سخره ای به آرامی به خواب رفتم و شبی را با خدا زندگی کردم .
حالا میفهمم که وقتی بالای یه ساختمان صد طبقه ایستادی و به پایین نگاه میکنی چرا می خندی ... چون همه رو کوچیک میبینی و به این فکر می کنم که خدا منو چه طوری می بینه ؟!...
میون این همه سیاره ،کره ، وذره و ...و... و... و... وهزاران و دیگر که بی جوابن
که تا آخر هفته براتون بزاریم رو وبلاگ .
راستی نمایشگاه کتاب هم دو سه روزیه که کارش رو شروع کرده .نمی خواهید کمی کتاب بخونید؟!
هنوز
در این شط شفق
آواز سرخ او
جاریست...
خورشید راگرفته، به زنجیر بسته اند...
اما ،تو هیچگاه نپرسیده ای که:
_"مرد!"
خورشید را چگونه به زنجیر می کشند؟
گاهی چنان در این شب تب کرده عبوس
پای زمان به قیر فرو می رود ،که مرد
اندیشه می کند ،
_شب را گذار نیست!
اما ، به چشم های تو ،ای چشمه ی امید!
شب پایدار نیست...
لب نوشت ، شراب و شکرم کو؟
کجا شد ناز اندامت؟ کجا شد؟
دریغا ! شاخه نیلوفرم کو؟
دریغا ،!... ای نسیم آشنایی
چنان گشتم غبار آلود غربت
که نشناسم که خود بودم کجایی
چه آتش ها !چه آتش ها بر انگیخت؟!...
فرو خواندم به گوشش قصه خویش
چو باران بهاری اشک می ریخت...
که حالتون خوب باشه.
راستش دیدیم چون یه فضایی رو تو بلاگ فا اشغال کردیم حیفمون اومد که
چیزی توش نزاریم از این رو تصمیم گرفتیم تا اشعاری رو که دوستان ما
برامون ارسال می کنن بزاریم رو وبلاگ.
اگر هم کسی هست که می خواهد که شعرش رو وب باشه می تونه به آدرس
زیر ایمیل کنه تا با اسم خودش رو وب بزارم.
hellboy_j2@yahoo.com
j2_kombat@yahoo.com
اما این هفته برای شروع خودم یه شعر ی رو می زارم و اگه استقبال خوب
بود ،باز هم می زارم.
_"اعدمشان کردند."
خروش دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم خسته اش از اشک پر شد،
گریه را سر داد...
و من با کو ششی پر درد اشکم را نهان کردم.
_چرا اعدامشان کردند؟
می پرسد ز من با چشم اشک آلود،
_عزیزم ،دخترم !
آنجا شگفت انگیز دنیایی است:
دروغ ودشمنی فرمانروایی می کند آنجا!
طلا :این کیمیای خون انسانها
خدایی می کند آنجا...
شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست...
در انجا حق وانسان حرفهایی پوچ و بیهوده ست
در آنجا رهزنی ،آدمکشی ، خونریزی آزاد است،
و دست وپای آزادی در زنجیر ...
عزیزم ، دخترم ،
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدامشان کردند.
وهنگامی که یاران،
با سرود زندگی بر لب،
بسوی مرگ می رفتند،
امیدی آشنا می زد چو گل در چشمشان لبخند
به شوق زندگی آواز می خواندند
وتا پایان به راه روشن خود با وفا ماندند
عزیزم!
پاک کن از چهره اشکت را ،زجا برخیز!
تو در من زنده ای ، من در تو، ما هرگز نمی میریم
من وتو با هزاران دگر
از آن ماست پیروزی،
از آن ماست فردا، با همه شادی وبهروزی،
عزیزم!
کار دنیا رو به آبادی است
وهر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز،
نوید روز آزادی است !...














